رویای کودکانه

من از آرزوهای بزرگ نمیگویم

از حسرت های برآماسیده به دل

رویاهای مرده ای که دیگر

حتی خوابشان هم نمی آید

تمام غصه ام توپ قرمزی ست

که هرگز از خانه مش رضا برنگشت

آب نبات چوبی ام که افتاد به جوی آب

رفت تا نمیدانم کجا

حسرت بادکنک سفیدم که ترکید

بغض من هم

گریه هایی به بهانه ی

نوازش های مادرم هما

برای زخمی که دردی نداشت

کاش میشد هرگز برنخیزم

این رویای شیرین کودکانه را

/ 2 نظر / 12 بازدید
دانه سیب

خیلی زیبا بود ! دردهای بزرگ نشانی از انسانیت ماست .

عبدالکریم مسعودی

سلام سید جان خیلی کم به وبت سر میزنی ..ممنون از نظر خوبی که رو وب بار گذاشتی برام ولی دوست دارم حضورت پر رنگتر باشه پسر[لبخند]