من ... آدمم !!!

من از پشت ابرهای باران گریسته می آیم

از حوالی شبتاب های پرنور

که آفتاب زمین برایشان

سوسویی بیش نیست !

از کنار برکه ای

زلال تر از قلب عاشق های دنیا

که همه پرندگانش

آواز دلداگی می خوانند

درختان میوه ای

به بلندی نمیدانم کدامین ارتفاع

رودهایی که می ریزند

دریای قلب پریان را

به راستی که از باکره گی شان

بی گناهی می تراود

من ... آدمم !

می آیم ز بهشت

تا به شما

که گیر کرده

سرهاتان در گریبان

بگویم

خدا در همین نزذیکی ست

/ 1 نظر / 9 بازدید